فقه / فقه اقتصاد / تزیین؛ جلسه 1387/01/25

موارد حرمت تزیین:

يكي از موارد محرم تزييناتي بود كه در مورد زن يا مرد به عمل مي آمد، اين را تقسيم كرديم به تزييناتي كه مستلزم مثلاً عمل جراحي و چيز خاصي نباشد. و تزييناتي كه مستلزم جراحي و اينها باشد كه بعد بحث مي شود. اما در خصوص همين تزيينات كه مورد اول از موارد محرم آن اين بود كه تزيين در مقام تدليس باشد. گفتيم كه در تدليس اول بايد ببينيم كه اين تدليسها كجا براي شخص حرام است. و به طبع آن مشخص كنيم كه ديگري كه مي خواهد تدليس كند حكمش چيست؟ و در مرتبه سوم اجرت بر تزيين تدليسي چه حكمي دارد؟ اين سه مرحله بحث در تزيين در مقام تدليس بود. اين سه بحث گفتيم در دو مقام مطرح مي شود.

مقام اول: مقتضای قواعد

مقتضاي قواعد اين شد كه تزيين تدليسي، تزيين در مقام گول زدن در باب ازدواج و مناكحات و معاملات حرام است. اگر خود شخص انجام بدهد. و ديگري هم كه انجام بدهد گفتيم حرام است با يك تفاصيلي كه داشت و اجرت بر آن هم محرم است. اين طبق قواعد اينطور است. بنابراين آرايشگري ها و آراستن ها و تزيينهايي كه در مقام ازدواج باشد و رغبت افراد را تغيير بدهد. به حيثي كه اگر مي دانست، اين رغبت نبود.  و انجام نمي داد. و عرف آن را تدليس بداند. كه قوامش هم به اين است كه مخفي بكند. اين در هر سه مرحله اش اشكال دارد. هم اينكه خود شخص انجام بدهد. هم اينكه ديگري براي او انجام بدهد. و اينكه اجرتي بر آن گرفته بشود. اينها حرام است. مواردي كه تزيين است ولي طرف مي داند كه تزيين كرده است، چيزي براي او مخفي نيست. آن مصداق تدليس نيست. يا اگر مواردي باشد كه طرف نمي داند، ولي در مقام ازدواج و مناكحه و معامله و تفويط مصلحت از ديگران نيست.

مقام دوم: مقتضاي روايات خاصه

 بخش عمده اين روايات يك دلالت كلي و عامي دارد بر اينكه اصل تزيين در مقام ازدواج و مناكحه مانعي ندارد. اين مدلول مطابقي يا التزامي يا تضمني خيلي از اين روايات اين باب است. كه اصل تزيين در مقام ازدواج يا بعد الازدواج مانعي ندارد. رواياتي هم در باب نكاح و اينها دارد كه ممدوح هم هست. تزيين ملبس و مركب و اينها را مي گيرد. منتهي در باب ازدواج و روابط زن و شوهر كه مي آيد مقصود از تزيين هم چهره آرائي است و هم لباس آرائي است و هم استفاده از زيور آلات و طلا و اينها است. كه اينها مي رساند كه اصلش مانعي ندارد. البته اينها ناظر به چهره آرائي و تصرفات چهره و اينها است. نه لباس و زيور آلات، ولي آنها هم دليل اصل اباهه بلكه رجحانش در كتاب نكاح آمده و جاي خودش محفوظ است. البته اين روايات در مقام كار آرايش گر است. ولي به دلالت التزامي و بالملازمه اصل قصه هم حكمش روشن مي شود. در بحث دوم كه روايات خاصه باشد. غالب روايات اين است كه اجرتش چه وضعي دارد. منتهي بالملازمه وضع آن هم روشن مي شود.

موارد بحث روايات:

1.يكي گره زدن يا وصل مو به مو است. يا آنكه امروز به آن كلاه گيس كه مو را تغيير مي دهد. موي اصلي او نيست. قديم طوري بود كه مو را به مو مي بافتند. و گويا موي خود او بود. يعني اگر دختري يا زني موي كمي داشت، مو را به موي او مي بافتند. و امروز به صورت كلاه گيس و اينها است. اين فرقي نمي كند و حكمش يكي است. آنچه كه در روايات آمده بافتن مو است، موي انسان يا حيوان ديگر را به موي زني مي بافتند. الان هم در آفريقا و جاهاي ديگر هست.

2.يكي هم در كشيدن مثلاً يك ليفي و يا چيزي به صورتها كه شفاف شود. كه امروز هم در قالب همين كرمها و امثال اين مي باشد. در اين دو مورد روايات كمي متفاوت است و نوعي تعارض دارد.

عمده اين روايات سند موثق و تامي ندارد. روايت اول چند دسته مي شود در خصوص مو و چهره آرائي كه كشيدن چيزي به صورت و اينها مي باشد.

روایت اول:

 محمد بن يعقوب عن عده من اصحابنا عن احمد بن محمد بن عيسي عن احمد بن محمد بن ابينصر الهارون بن جهم عن محمد بن مسلمعن ابي عبدالله عليه السلامفي حديث ام حبيب الخافضه، اين قصه ام الحبيب كه آرايش گر بود. در قديم به اينها حفه كننده مي گفتند. اين آرايش گر بود كه گاهي به آن خافضه وگاهي ماشطه مي گفتند. و امروز هم آرايش گر مي گويند. مقصود اين است. اين ام حبيب خافضه يك قصه اي با پيامبر اكرم دارد كه در چند روايت آمده است. گرچه سند همه آنها ضعيف است. ولي بالاخره در تاريخ هم آمده و چند روايت هم آمده است. شايد بشود شبه اطميناني پيدا بشود، براي اينكه اين روايت چنين قصه اي در ارتباط با پيامبر اكرم صلواه الله عليهاتفاق افتاده است. البته اين روايت در باب هجده ام حبيب دارد، اينجا هم ام حبيب دارد. در روايت دوم هم قصه اي از اين قبيل دارد كه ام طيبه است، يا دو قصه است، يا اینکه يك قصه است. ولي عنوان ام حبيب هم همين روايت آنجا هم آمده و اينجا آمده، يعني روايت اول باب هجده همين است، روايت اول باب نوزده هم همين است. روايت باب دوم و اينها هم بعيد نيست كه همه يكي باشد. ام حبيب در دو، سه جا آمده است. قصه اينطور است. و كانت ام حبيب أخت يقال لها ام عطيه، اين در روايت مي گويد كه اين خواهري داشت كه او ام عطيه بود. و كانت مقنيه يعني ماشطه. گاهي با آرايش گر مقنيه يا مقنيه با قاف مي گويند. ماشطه خافضه و مقنيه ، مقصود از اين سه تعبير همان زنان آرايش گر مقصود است. اين ام حبيب است كه در روايت اول باب هجده و اول باب نوزده ام حبيب دارد. بعد دارد يك خواهري داشت به عنوان ام عطيه، كه در روايات دوم باب هجده دارد كه كانت امرأه يقال لها ام طيبه يا ام ربيعه و پيغمبر او را خواست و توصيه كرد. بعيد نيست كه ام طيبه يا ربيعه همين ام عطيه باشد كه خواهر اين بود و اين دو زنان آرايش گري بودند كه در مدينه ودر اطراف پيغمبر بودند. به احتمال قوي يك تحريفي شده است. و لذا يك قصه است. آن كه در روايت اول باب هجده آمده و در روايت دوم آمده، و آن چه كه درروايت اول و دوم باب نوزده آمده است. و در روايات ديگر هم آمده احتمالاً همه اش ام حبيب و ام عطيه و ام طيبه است كه ايندو خواهر بودند. و كارشان هم آرايش گري بوده است. فلما انصرفت ام حبيب الي اختها فأخبرتها بما قال لها رسول الله،  از اين معلوم مي شود كه پيامبر اكرم توصيه اي به ام حبيب در باب آرايش گري فرمودند. كه مثلاً اينطور آرايش گري كن. و توصيه هايي داشتند. اين خواهر رفت پيش خواهرش و اخبرتها بما قال لها رسول الله صل الله عليهو آله و سلم.و فرمايش پيامبر را به او نقل كرد. فأقبلت ام عطيه الي النبي فأخبرته بما قالت لها أختها. محضر پيغمبر حاضر شد و عرض كرد. كه آمده به من توصيه هاي شما را نقل كرده است. توصيه ها چيست؟ هنوز در اين روايت چيزي نيست. فقال لها عدني مني يا أم عطيهحضرت فرمود: بيا نزديك توصيه اي كه حضرت به خواهرشان كرد. اين بود كه إذا عنيت الجاريه فلا تغسلي وجهها بالخرقه،وقتي كه جاريه را آرايش مي كني چهره اش را با خرقه و كيسه و ليفي نشور. آن يك چيز خاصي بود كه مي ماليدند و موها را مي برد. كه كشيدن خرقه بر روي صورت حالا در حمام هم كراهت دارد. مي گويد چيزي را به صورتتان نكشيد يذهب بماء الوجهاينجا هم حضرت به اين زن آرايش گر اين را مي فرمايند: كه روي صورت او چيزي نكش. فإن الخرقه تشرب ماء الوجهدر  بعضي روايات در جاهاي ديگر دارد. در بعضي روايات دارد الخرقه تذهب بماء الوجه، خرقه طراوت صورت را از بين مي برد. مثل اين امروز است اينها همينطور است. زيبايي ايجاد مي كند. ولي در دراز مدت پوست را خراب مي كند. ولي اين كشيدن ليف و اينها روي صورت است و اينجا هم اين توصيه را به او كرده است. اين يك روايت است كه در اينجا در واقع حضرت كه در مقام بيان هم بوده اند. و او هم آمده توصيه هاي او را نقل كرده، همين توصيه را به او كرده است. كه لا تغسلي وجهها بالخرقهچيزي روي صورتش نكش، يعني ليفي و چيزي كه  درمقام آرايش روي صورت مي كشند اين كار را نكن. درباب حمام هم آمده است.  در اين روايت منعي نيست، بلكه چون در مقام بيان بوده، ظاهرش اين است كه نگفته كارت را بگذار كنار و برو دنبال كار ديگر، اينجا يك اطلاق مقامي دارد. در مقام بيان بوده و از اصل اين كار منع نكرده است. معلوم مي شود اصل تزيين چه براي خود شخص، چه براي ديگري مانعي ندارد. علاوه بر اينكه جاي ديگر روايت داريم. اين هم چون در مقام بيان است دلالت مي كند. كه مانعي ندارد. اين يك نكته كه در روايت است. فقط نكته اي كه دارد اين است كه لا تغسلي وجهها بالخرقه. ليف و چيزهاي از اين قبيل كه براي آرايش روي صورت مي كشند اين كار را نكن. كه نهي هم دارد. اين اطلاق مقامي دارد، يك توصيه دارد، دو، سه توصيه هم از جاي ديگر استفاده مي شود. آن هم مقيد اين اطلاق مقامي مي شود. ولي قاعده سر جاي خود است كه اصل كارش مانعي ندارد. يك توصيه اش اين است كه لا تغسلي وجهها بالخرقه. إذا انت غنيت الجاريه فلا تغسليوقتي كه زينت مي كني اين كار را نكن. ممكن است لفظي باشد، لفظي هم نباشد، مقامش، مقامي قوي است. كه تعبيري ندارد كه كارش درست است. برويم اطلاقش را بگيريم. اين مفهوم هم اينجا ندارد. إذا غنيت الجاريه آن شرط محقق موضوع است. بايد يك لفظي باشد كه يك حكمي را بيان بكند. اينجا چيزي نيست كه حكمي را بيان بكند كه بگوييم اطلاق دارد. مي گويد وقتي تو كار مي كني اين كار را نكن. نگفته اين كار مانعي ندارد. اين يك قصه است كه در اين روايت آمده و اينجا لا تغسلي آمده است. همين قصه در دو سه جاي ديگر آمده است.

روايت دوم:

 محمد بن يعقوب عن عده من اصحابنا احمد بن محمد بن عيسي احمد بن محمد بن ابي نصر عن هارون بن جهم عن محمد بن مسلم مشكل در هارون بن جهماست. آنجا هم باز امام صادق سلام الله عليهنقل مي كنند. كه لما هاجره النساء الي رسول الله هاجرت فيهن امرأهوقتي زنها از مكه به مدينه آمدند. يك زني همراه اينها آمد. اين معلوم مي شود ام حبيبه كه در مدينه بود از نساء مهاجران بود. نه خود مدينه، يقال لها ام حبيب و كانت خافضه تقصد الجواري، دختران و زنان را او آرايش مي كرد. فلما رأها رسول الله صلي الله عليه و آله و سلمقال لها يا ام حبيب العمل الذي كان في يدكهو في يدك الام؟ اين آرايش گري كه در مكه انجام مي دادي قبل از هجرت امروز هم كه به مدينه آمدي ادامه مي دهي؟ قالت نعم يا رسول الله الا أن يكون حراما فتنهاني عنه. بله من آن كار را انجام مي دهم، مگر اينكه اشكال دارد، بفرماييد انجام ندهم. اينجا اطلاق مقامي نيست. اينجا اطلاق لفظي است. حضرت فرمود بل حلال. نه اين مانعي ندارد، حلال است. اين اطلاق لفظي است همه تزيينات و آرايش گري كه براي زنها انجام مي دهي حلال است. آنجا اگر تنها آن روايت را داشتيم، اطلاق مقامي مي شد. ولي اين اطلاق لفظي دارد. بل حلال. نزديك تر بيا تا ريزه كاريهاي قصه را براي تو بگويم. قالت فدنوت منه مي گويد من نزديك شده. آن روايت مي گويد خواهر او رفت و اين قصه اتفاق افتاد. اين مي گويد خود من نزديك رفتم. حالا يا دو قصه است، يا اشتباهي شده يك قصه بوده است. دو تا هم باشد مربوط به اين دو خواهر است. فدنوت منه. نزديك پيامبر شدم فقال يا ام حبيب.جالب است كه خود پيامبر اين را مي پرسد و تعقيب مي كند كه چه كار مي كند، بعد هم به او ياد مي دهد. إدني در اينجا براي اين است كه مطلب را خوب تفهيم بكند. فقال يا ام حبيب إذا انت فعلت فلا تنحكي و لا تستأسلي و إشمياگر تو آرايش گري مي كني زياد به صورت مبالغه آميز نكن. ظاهراً اين به معناي مبالغه و اينها باشد. يكي هم لا تستأسلي اين همان وصل شعر به شعر است. موبافتن است. و إشمي . شمي كه گاهي إشمي هم مي گويند همان إعد است كه گاهي اإعد مي گويند. گاهي همزه مي افتد، گاهي هم مي تواند نيفتد. كه وشم هم همان خال كوبي است. لا تنحكي و لا تستأسلي إشمييعني بوي خوش به او بزن. فإنه اشرق اينكه تو آرايش بكني ولي در اين كار زياده روي نكني و بوي خوش به او بزني و اين كار تو موجب درخشش بهتر چهره مي شود و براي زوج مطلوب تر است. كه لا تنحكي احتمالاً اشاره دارد به اينكه خرقه را نزن. و چيزي را به صورتش نكش اين بهتر است. يعني حالت طبيعي آرايش بكني بهتر است. كه درواقع لا تنحكي به احتمال قوي يعني مبالغه در آن امر انجام نده، يعني خرقه اين كارها را انجام نده . اين اشرق للوجه و اهوي أن الزوج

روایت سوم:

و عنهم عن سهل بن زياد عن علي بن اسباط عن خلف بن حماد عن عمر بن ثابت.اين روايت هم سهل بن زياد در آن هست كه مشكل دارد. و علي بن اثبات و عمربن ثابت هم بحثهايي وجود دارد. اين هم مثل دو روايت قبل اعتبار ندارد. اين روايت سوم هم مربوط به همين داستان است. كه كانت إمراه يقال لها ام طيبه يا ام ذبيهدارد شايد همان ام عطيه باشد، به هر حال اين دو خواهر بودند كه هجرت كرده بودند. كانت تخفظ الجواري فدعاها النبيآنجا داشت رفت اينجا فرا خواند او را. و قالت يا أم طيبه إذا خفظت فاشمي ولا تحجفيبوي خوش بزن يا بعضي هم گفته اند إشمي همان كندن موها و اين حرفها است. و لا تحجفي ولي اجحاف نكن، زياده روي نكن. كه خيلي اين صورت را مورد آرايش قرار نده فإنه اسفي للون الوجه و احزي عند 18/18 البحر

 پس روايت اول و دوم باب هجده و روايت اول باب هجده اين سه روايت به يك قصه اشاره مي كند. در روايت اول باب نوزده داشت. كه إن الخرقه تشرب ماء الوجهاز بين مي برد. در روايت اول باب هجده دارد كه اشرق للوجه. در روايت دوم باب هجده داشت كه عسفي للون الوجه. رنگ صورت را با طراوت تر و طبيعي تر نگه مي دارد. همان روايتي كه مي گفتيم كه اصل حليت تزيين اگر اين روايت هم نبود دليل داشتيم. ولي آن روايت هم دارد. آن روايت ديگر هم اگر نبود اطلاق مقامي مي شد، ولي اطلاق لفظي دارد مي گويد بل حلال. اطلاق خوبي دارد. مي گويد اگر حرام است بگوييد من كنار بگذارم . ولي گفت بل حلال.

حاصل آن نكته اي است كه استثنا شده و پيامبر تأكيد كرده اند كه اين كار را نكن.

روایت چهارم:

 و عنهم عن احمد بن محمد عن علي بن احمد بن عشرم  عن بن ابي عمير عن رجلاين روايت از نظر سند علي بن احمد بن عشرم مراجعه نكردم ولي ارسال دارد، مرسله ابي عمير است. ما هم مرسلات ابن ابي عمير را گفتيم اعتبار ندارد. گفتيم نقل ابن ابي عمير از شخصي توثيق او است. ولي به شرطي كه اسمش باشد. و معارض نداشته باشد. اما مرسله او گفتيم اعتبار ندارد. اين را ظاهراً آقاي تبريزي هم همين را مي فرمودند. ما هم فكر مي كنم وجه ما با ايشان يك تفاوت داشت. گفتيم توثيقات ابن ابي عمير و صفوان و بزنطي از توثيقات عامه اي است كه قبول داريم و اما مرسلات اينها را قبول نداريم. در بحث نقل ابن ابي عمير و صفوان و بزنطي، دو قاعده داريم، يك اصحاب اجماع داريم كه در يك كلامي از مرحوم شيخ آمده كه دوازده نفر نام برده شده است كه اينها مرسلاتشان هم معتبر است. يك قاعده ديگر هم داريم كه سه نفر هستند كه در عده آمده است. مرحوم شيخ آنجا آورده اند. يك قاعده اخص از آن اصحاب اجماع به معناي عام است كه شامل سه نفر است. محمد بن ابي عمير و صفوان و بزنطي اين سه نفر، اين مشايخ ثلاثه است. در عده مرحوم شيخ دارد كه فإن هؤلاء لا يروون و لا يرسلون الا عن الثقات .

راجع به اين جمله شهادت كلي كه مرحوم شيخ در عده داده است. اين فرمايش ايشان در كتاب فهرست رجال ايشان نيست. اين جمله در كتاب اصولي ايشان است. دو بحث راجع به اين جمله شريفه مرحوم شيخ سلام الله تعالي عليهاست. يكي اينكه آيا اين جمله دلالت بر توثيق عام مروي عنه هاي اينها مي كند؟ يا نه؟ كه اين يك بحث است. كه نمي خواهيم وارد آن بشويم. يك بحث اين است بر فرض اينكه دلالت بكند. در واقع مرحوم شيخ مي فرمايد: كه براي ما محرز شده و خود اينها گفته اند كه هر چه از اين سه نفر نقل بكنيم، از ثقات نقل مي كنيم. بگوييم كه اين نقل درست است و اخبار هم حسي است. اين مسائل را اگر اثبات بكنيم و بپذيريم كه ما هم تا اين حدش قبول داريم. آنوقت اين بحث وجود دارد كه آيا اين توثيق عام هم شامل مواردي مي شود كه نام افراد ذكر شده در كلام ابن ابي عمير صفوان و بزنطي يعني مي گويد من از اين آقا نقل مي كنم. و آن آقا توثيقي ندارد. ما بخواهيم بگوييم چون او نقل كرده، پس ثقه است. شامل آنجايي بشود كه نام مروي عنه اين سه نفر آمده است. اين يك، يكي هم آنجايي داريم كه نام نمي برد مي گويد عن رجل. در اينكه شامل هر دو مي شود، يا يكي مي شود. سه نظريه وجود دارد. بعد از اينكه گفتيم اين جمله دلالت بر توثيق مي كند. اگر بگوييم دلالت بر توثيق نمي كند كه همان احتمال اول مي شود كه در واقع اصلاً اعتبار ندارد. آن را كنار گذاشتيم. اما بعد از اينكه گفتيم نه اين جمله دلالت بر توثيق عام مي كند، سه احتمال وجود دارد. يكي اينكه بگوييم هم جايي كه نام افراد را برده اند اين جمله افراد را توثيق مي كند. و هم آنجايي كه نام نبرده اند، آن روايت معتبر است. چون لا يروي و لا يرسل الا ان تقول. اين يك نظر است. يك نظر اين است كه مرسلاتشان معتبر است، ولي اگر اسم ببرند معتبر نيست. كه اين احتمال ضعيفي است، قائل ندارد. احتمال سوم تفصيل بالعكس است  جايي كه نام ببرد، معتبر است و مروي را توثيق مي كند. اما اگر مرسله باشد، توثيق نمي كند. يعني توثيقش ارزش ندارد. ما اين عرض سوم را مي گوييم. چهار احتمال است. يكي اينكه هيچ كدام اعتبار ندارد، اين هماني است كه در مرحله قبل گفتيم نه توثيق عام هست، حالا كه توثيق عام است، سه احتمال دارد. اين توثيق عام هم جايي كه نام برده و هم آنجايي كه مرسله است هر دو را مي گيرد. يك نه مختص مرسلات است آنجايي كه نام برده نمي گيرد. اين ضعيف است. و احتمال سوم اين است كه نام برده را مي گيرد ولي مرسله را نمي گيرد. كه اين احتمالي است كه ما آن را تقويت كرديم. در معاصرين و اينها هم مرحوم آقاي تبريزي اين را مي فرمودند. ما مي گوييم آنجايي كه نام برده معتبر است. و آنجايي كه نام نبرده معتبر نيست. چرا ما اين را مي گوييم. يكي اينكه اصل اينكه اين جمله لا يروي و لا يرسل الا ان ثقه دلالت اين را قبول كرديم كه قرار ابن ابي عمير و بزنطي و صفوان كه نقل نكند، مگر از ثقه و غالباً اينطور است. پس اصل قصه اين است كه ما اين توثيق عام را از مرحوم شيخ در عده مي پذيريم و قبول داريم، اما مي گوييم اطلاق اين شامل مرسلاتش نمي شود. نكته دوم عرض ما اين است كه هميشه يادتان باشد كه اگر شما رفتيد سراغ نجاشي و سراغ شيخ و مشايخ و اساطيني كه توثيق مي كنند افراد را مثلاً اعتماد شما به توثيق نجاشي اين متوقف بر دو پايه و دو گام است كه بايد برداريم. اولاً بايد بگوييم نجاشي يا شيخ اين آقا را توثيق كرده است در كتابش. گام دوم اين است كه بگرديم در كتب و رجال ديگر ببينيم معارض نداشته باشد. و لذا تماميت توثيق و حجيت توثيق و خبر واحد هم همينطور است. به دو چيز است. يكي اينكه ثابت بشود كه اصل اينكه اين آقا اين را توثيق كرد، يا اين آقا اين خبر را داد. و دوم اينكه خبر معارضي هم مقابل اين و تضعيف معارضي نباشد. اين مثل اخبار است. خبر واحد كه مي گوييم حجت است حجيتش به اين است كه خبر برسد و معارضي نباشد. در بينات هم اينطور است، حجيت بينه با اين است كه معارض نداشته باشد. اگر بينه اي عادلي خبره اي مي گويند كه اين آقا اعلم است. ولي بينه و عادل و خبره ديگر مي گويد آن آقا اعلم است. خوب اين بينات تعارض مي كنند. خبر واحد هم اگر معارض بشود، تعارض مي كند. توثيق نجاشي و شيخ هم معتبر است، ولي اگر معارض داشته باشد، تساقط پيدا مي كند. اين هم يك مطلب، يك مطلب ديگر هم اين است كه ابن ابي عمير گر چه غالباً از ثقات نقل كرده در اين رواياتي كه دست ما هست. ولي مواردي هم داريم كه از غير ثقات نقل كرده است. حالا با اين دو، سه نكته معلوم مي شود سر آن تفصيل ما چيست؟ پس ما مي گوييم كلام شيخ دلالت بر توثيق مي كند. اما هر توثيقي متوقف بر چيست اين يك، دو هر توثيقي متوقف بر اين است كه معارض نداشته باشد. سه، ابن ابي عمير گر چه غالباً از ثقات نقل كرده است، ولي گاهي هم از ضعاف نقل كرده است. اگر اين سه مطلب را كنار بگذاريم. مي گوييم جايي كه از كسي اسم برده است او را توثيق مي كند. ما هم اين اسم را در ساير كتب رجالي مي گرديم. مي بينيم تضعيفي نيست. مي گوييم توثيق ابن ابي عمير مثل توثيق شيخ است. توثيق نجاشي است. معارضش هم كه پيدا نكرديم مي گوييم قبول داريم. اما وقتي اسم نبرد توثيق است ولي شايد اگر اسم مي برد ما مي رفتيم در همين رجال نجاشي و شيخ شايد از كساني بود كه آن را تضعيف كرده اند. و لذا اصل تماميت اعتبار توثيق به توثيق بلا معارض است. و در جايي كه مرسله باشد بلا معارض بودنش قابل احراز نيست. اين ثقه از ديدگاه شماست. شما خبر مي دهيد كه اين پنجاه نفري كه من از آنها نقل مي كنم ثقه هستند. و اينها اگر دست ما باشند مي بينيم كه ده تا معارض ندارند، ولي دو تا معرض دارند. اين را نمي توانيم بپذيريم. آن هم حسي است با دو واسطه حسي است. و لذا ما اصل توثيق عام اين سه نفر را طبق شهادت مرحوم شيخ در عده قبول داريم، اما در مرسلاتش مي گوييم اين نام دست ما نيست. اگر دست ما بود نه شيخ و نجاشي ممكن است در رجال قبلي آنها در احاديث قبلي ممكن است تضعيف داشته باشد. ما به شيخ و نجاشي مثال مي زنيم. خيلي از تضعيفات در رواياتي است كه دست اول است. از حسيات آنها هم نيست كه با واسطه باشد. و لذا ركن دوم تماميت حجيت اين توثيق كه معارض نداشته باشد تمام نيست. به اين جهت ما مرسلاتش را قبول نداريم. علماي ثلاثي از افرادي نقل كرده اند كه نام آنها در توثيقات شيخ و نجاشي نيست. ولي اينها  تضعيف نكرده اند. آنوقت توثيق عام اينجا اثر دارد.

در هر حال اين اعتبار ندارد. البته علي بن احمد بن عشرم را بايد ديد. عن ابي عبدالله عليه السلام. قال دخلت ماشطه علي رسول الله صل الله عليه و آله و سلم فقال لها هل تركت عملك أو عقمت عليهمي گويد ماشطه يا آرايش گري بر حضرت وارد شد. و حضرت از او سؤال كرد. كه احتمال دارد يكي از اين دو خواهر ها باشند.