فقه / فقه اقتصاد / بیع سلاح؛ جلسه 1386/11/29

بسم‌الله الرحمن الرحيم

 

 

پذيرش سيطره كفار و مشركين بالمعني العام از نظر شرع چه حكمي دارد؟

 گفتيم كه اين يك حكم قطعي و روشني است كه ادله اي هم بر آن دلالت كرده، يكي آيه شريفه لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلابود. اين آيه شريفه حتماً اشاره اي به حكم شرعي و انشائي دارد. و آن قاعده نفي سبيل مشتمل بر اين حكم تحريم سيطره كفار بر مسلمين و پذيرش اين سيطره است. يا بالمدلول المطابقي يا به نحو تضمن يا به نحو التزام.

 دليل دوم: آيه شريفه و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين

اين آيه شريفه هم حالت اخباري دارد. و در حقيقت اين آيه شريفه منحل مي شود به سه گزاره، يكي لله العزه يكي لرسوله يكي للمؤمنين. در مورد لله العزهمعلوم است كه آنجا جمله خبري است. و در لرسوله هم گفتيم كه هم خبري است و ممكن است انشائيت هم باشد.

 احتمالات در مورد للمؤمنين:

اين خبر است يا انشاء است. خوب سياق آيه سياق خبري است. كه لله العزه و لرسوله و للمؤمنين. اما في حد نفسه اين لله العزه و لرسولهو للمؤمنينش در اين فراز سوم دو يا سه احتمال وجود دارد.

احتمال اول:

 اين است كه لله العزه و لرسوله و للمؤمنيناين كاملاً جمله خبري است. و مقصود هم اين است كه مؤمنان واقعي و مسلمانان كه داراي ايمان باشند. داراي عزت هستند. آنوقت اگر جمله خبريه باشد. خود عزت مي تواند يكي از اين سه حالت و سه معنا را داشته باشد. مقصود عزت باطني باشد، يعني آنچه كه مربوط به ابعاد روحي و شخصيتي دروني و اعتقادي و باطني اين مؤمن و مسلم است. مي تواند ظاهري باشد. مي تواند هم طبعاً هر دو باشد.

احتمال دوم:

 اين است كه كسي بيايد بگويد كه و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين، العزه للمؤمنينمقصود جمله انشائي باشد و اخباري نباشد. العزه للمؤمنين مثل آن لن يجعل الله باشد. و ممحض باشد اين جمله در انشاء حكمي و جعل حكمي يعني مسلمانان بايد داراي عزت باشند. جمله خبريه در مقام انشاء باشد. مسلمانها بايد داراي عزت باشند. و بنابر اين احتمال دوم  مقصود از اين عزت، بيشتر عزت ظاهري مقصود است. و اينجور نيست كه برخلاف آن احتمال اول كه بيشتر به عزت باطني مي خورد. گر چه سه احتمال مي خورد. اينجا هم سه احتمال هست. ولي بيشتر ظاهرش اين است كه در مقام تشريع كه مي كند. عزت ظاهري چيزي است كه امر به آن تعلق مي گيرد. گر چه عزت باطني هم مي تواند امر به آن تعلق بگيرد. ولي عزت در روابط با ديگران مقصود است.

 احتمال سوم:

این است که استعمال در اخبار و انشاء هر دو شده است.

نظر استاد:

آنچه كه ما اينجا مي توانيم بگوييم اين است كه اين آيه شريفه بنابر هر يك از اين سه احتمال بدون اينكه بخواهيم وارد تعيين احد الاحتمالات شويم. بنابر هر يك از اين سه احتمال حكم تشريعي و انشائي در اينجا وجود دارد. اگر احتمال سوم را بگوييم هم اخبار است هم انشاء است. خودش در آن واحد حكم انشائي هم دارد. كه مسلمانها بايد داراي عزت باشند. و اين چيزي بالاتر از نفي سبيل هم است. يعني بايد داراي اقتدار و عزت و عظمت باشند، هم به لحاظ فردي و هم به لحاظ اجتماعي.

احتمال دوم نسبت به صدرش اخباري است. نسبت به ذيلش انشائي است. باز هم انشاء حكم در آن هست. اين هم يعني بايد عزيز باشند. بايد داراي اقتدار باشند. اگر احتمال دو و سه را بگيريم كه قضيه حل مي شود. حتي اگر احتمال اول را بگيريم يعني بگوييم ظاهر اوليه هم اين است. چون سياق در يك جمله است. سياق دو جمله اي نيست كه كنار هم قرار گرفته باشند. در بحث سياق كه قرينيت دارد يا ندارد. يكي از چيزهايي كه قرينيت دارد اين است. كه يك وقتي دو جمله است. تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان. دو جمله است منتهي كنار هم قرار گرفته است. آن يك نوع سياق است. يك سياق اين است كه با عطف مبتدا و خبري يعني در واقع يك مبتدا است كه چند تا خبر دارد. لله العزه و لرسوله و للمؤمنين، اين سياق قوي تر است. اگر اين را بگوييم كه آنوقت ظهورش در آن احتمال اول بيشتر مي شود. آنوقت حتي بنابر آن احتمال هم گر چه آن مي فرمايد كه عزت براي مؤمنين است. ولي عزت هم اگر احتمال اول را بگوييم. آنوقت بايد به اطلاق آن عزت أخذ كنيم. يعني مؤمن با اوصاف ايماني هم داراي عزت باطني است. هم داراي عزت ظاهري است. مؤمن وقتي كه با وصف ايمان بگيريد همه عزتها را دارد. اينكه مي گويد همه عزتها را دارد. چون از دو جهت مي توانيم بگوييم حكم از آن بيرون مي آيد. يكي اينكه ولو اينكه خبر از وصف مسلمان و مؤمن است. ولي اين خبر از وصف مؤمن حتماً در آن حكمي وجود دارد. يعني ايمان اقتضاي اين وصف را دارد. هر چقدر از اين عزت كه اختياري باشد اين ملازم و مستلزم يك حكم است. يعني چيز لازمي بوده كه به عنوان وصف ايمان آورده است. و لذا حتي اگر آنجا خبري هم بگيريم. و ممحض در خبريت هم بگيريم. عرفاً ملازم با اين است كه اينجا خداوند اين عزت را مي خواهد. اگر بگوييم در مدلول مطابقي اين آيه هم نيست. عرفاً وقتي خدا دارد مي گويد: عزت براي مؤمنان است. يعني بايد در مقام ظاهر هم عزيز باشند. حتي اگر بگوييم خبري است. عزت هم عزت باطني است. عرف ملازم با اين است كه بايد عزت ظاهري داشته باشد. اين از هم جدا نيست.

 به نظر مي آيد  كه اين آيه هم دلالتش بر حكم وجوب كسب عزت است. آنوقت آيه قبلي حرمت قبول سيطره را مي رساند. و به ملازمه آنوقت وجوب دفع سيطره را، اين آیه تقريباً بعكس است. اين وجوب عزت و عظمت و نفوذ ناپذيري فرد و جامعه اسلامي را مي رساند. بالعرض و بالملازمه مي گويد نبايد سيطره را پذيرفت. و اگر هست بايد آن را دفع كرد. تفاوت اين آيه سبيل و آيه عزت اين است.

جهت مشترك دو آيه:

این است که هر دو آيه حكم الهي و شرعي و فقهي را مي رسانند. هر دو جزء آيات فقهي و آيات الاحكام هستند. و مفيد دو حكم شرعي در روابط بين مسلمان و كافر هستند.

تفاوت دو آيه:

اين است كه آن آيه حرمت سيطره پذيري را مستقيماً افاده مي كند. و بالملازمه آنوقت وجوب دفعش مي آيد. اين آيه وجوب حفظ عزت و ايجاد عزت اسلامي در فرد و جامعه اسلامي را افاده مي كند. به طبعش آن طرفش حرام مي شود. و بالاولويه در واقع مي گويد سيطره پذيري حرام است.

آیه سوم: كلمه الله هي العليا

كه همين بحثها در این آيه هم وجود دارد.اين آيه شريفه، آيه چهل سوره توبه است. سوره توبه جزء آخرين سوره هايي كه نازل شده است. و همه اش هم جهاد و نفاق و كفر و اينها است. و يكي از چيزهاي مهم هم اين است كه اين همه اينجا بحث نفاق شده است. ولي بعد از پيامبر نفاق كجا رفت. اين همه نفاق قوي جريان مسلطي كه اينقدر قرآن تأكيد مي كند. همه گم شد و رفت. همه مي گويند همه صحابه بودند و چيز مهمي كه در پاسخ آنها دارد اين است كه اين همه پاسخ و عتابه و اينها كجا رفت. و جعل كلمه الذين كفروا السفلي. مي گويد كه أنزل الله سكينه عليه و أيده بجنود لم تروها و جعل كلمه الذين كفروا السفلي. آنها را پايين قرار داد و كلمه الله هل العليا و الله عزيز حكيم. جالب است كه در تعليل اين كلمه الله هي العليا همان عزت آمده است. كلمه الله مقصود از كلمه آن چيزي است كه از تجليات الهي است. و در اينجا خود اسلام است. كه تجلي حضرت حق است. خدا و طبعاً مسلماناني كه پاي اين اسلام ايستاده اند آنها مي شوند كلمه الله. كلمه اللهيعني دين، و به طبع آن پايبندان و معتقدان به دين ، خدا آن كلمه آنها را پست و پايين قرار داد و كلمه الله هي العليا. حالا يا واو حاليه باشد. يا عطفيه، نافيه حتي سه احتمال در بابش هست. آنچه كه است، اين است كه اينجا جمله خبريه است. كلمه خدا عليا است. كه با هي كه اينجا آمده تأكيد را مي رساند و احتمالا، حصر را هم مي رساند. كه كلمه خدا برتر است. و خداوند عزيز و حكيم است. كه اين اوصافي كه در پايان سوره مي آيد. معمولاً به منزله العله است.

 احتمالات در آیه كلمه الله هي العليا:

 اين آيه هم مثل آن دو آيه قبلي و لو اينكه جمله خبريه است. در آن سه احتمال وجود دارد.

احتمال اول:

اينكه بگوييم كلمه الله هي العليااصلاً جمله خبريه است كه در مقام انشاء است. اين يك احتمال كلمه الله هي العليا يعني اينجا بايد أنصرالله أنصر كلمه اللهكلمه خدا را عليا قرار بدهيم. إعلاي كلمه الله بكنيم. و جمله خبريه اي در مقام انشاء است. كلمه خدا را برتر قرار بدهيد، يعني اسلام را دين حاكم قرار بدهيد. و مسلمان بايد اسلام را دين حاكم قرار بدهد.

احتمال دوم:

اين است كه جمله خبريه باشد. كلمه الله هي العليايعني دين حق كه ليظهره علي الدين كله، دين خدا دين برتر است. و اسلام دين برتر است. كه آنوقت اگر اين برتري دومي باشد. يك وقتي مي گوييم برتري واقعي است. يعني في متن الواقع اين برتري را دارد. اين يك احتمال است. يك احتمال اين است كه برتري ظاهري را مي خواهد بگويد. كه همان ليظهره علي الدين كلهباشد. يك وقت هم مي گوييم هر دو است. ولي اگر اين جمله خبريه هم باشد، باز اينكه مي گويد كلمه خدا برتر است، اين مستلزم اين است كه يعني برتري مطلق دارد. يك قسمتش حاصل است. يك قسمتش هم شما بايد حاصل كنيد. و علياي اينجا هم نمي تواند علياي باطني محض باشد. براي اينكه اين مقابل كلمه الذين كفرو السفلياست كه يعني اينها محكوم شده اند. شكست خورده اند. و كلمه خدا كلمه شكست ناپذير است. بنابراين در مقام ظاهر شما بايد تلاش بكنيد كه شكست نخورد. اين هم چه جمله خبري باشد چه جمله انشائي باشد. از آن حكم استفاده مي شود.

آيه چهارم: اعز علي الكافرين اذله علي المؤمنين اعزه علي الكافرين

 اين هم آيه ديگري است كه از اوصاف مؤمنين بر مي شمارد. و يكي از غالبهايي كه مفيد رجحاني است. اين است كه توصيف گر مؤمنين باشد. و به تناسب حكم و موضوع هم اينجا رجحانش رجحان وجوبي و الزامي است. اعزه علي الكافرين. اينها بايد عزيز بر كافر باشند. يعني كافر در آن نفوذي نداشته باشد. كه اين هم به خوبي از آن حكم  استفاده مي شود.

آیه پنجم: رحماء بينهم اشداء علي الكفار

این آیههم بالملازمه اين را مي رساند. و آيات ديگري هم وجود دارد. كه همين مقصود را مي رساند.

 اين مجموعه اي از آيات است كه هم در قاعده نفي سبيل در فقه به آن استناد شده است. و همه اينها هم به اين حكم شرعي در روابط ميان كفار و مشركين و نوع تنظيم روابط مي شود به آن استدلال كرد. حاصل اين آيات هم دو حكم بود. يكي وجوب العزه وجوب تحصيل العزه للمسلمين. و يكي حرمه استسلام المسلم در مقابل كفار است. و اينكه سيطره و سلطه آنها را بپذيرد.

روایات:

روايات فراواني هم مي شود به نحو مدلول مطابقي و التزامي به آن تمسك كرد كه اينها هم در قاعده نفي سبيل آمده، از جمله روايت مشهور الاسلام يعلوا و لا يعلي عليهاست. كه الاسلام يعلوا و لا يعلي عليهاين حديث گر چه سندش بنابر نظر ما به لحاظ فني معتبر نيست. براي اينكه مرحوم صدوق نقل كرده، البته با اسناد جازم است. مرحوم صدوق مي فرمايد قال المعصوم قال الصادق عليه السلام كه نقل مي كنند. بعضي از رواياتش هم از پيامبر نقل شده است. كه الاسلام يعلوا و لا يعلي عليه. البته اين حديث آنقدر پايه اش محكم است. و از قديم هم به آن استناد مي شد كه در اين نوع موارد بعيد نيست كه شهرت فتوايي جبر سند كند. ما قبلاً گفتيم كه اصل كلي جبر سند به شهرت فتوايي قبول نداريم. اما در مواردي با يك ويژگيهايي كه توضيح مي داديم اين جبر سند بالشهره را مي پذيرفتيم. يكي همين جا است. يك جمله با اين عظمت و با اين ريشه اي كه در قرآن دارد. و با استنادي كه فقهي از زمان مرحوم صدوق و قبل از آن به آن داشته اند. چيزي نيست كه بشود كنار گذاشت. با آن همه استناداتي كه به اين شده است. كه اين الاسلام يعلوا و لا يعلي عليهاين هم همين جمله هايي كه درباره اش گفتيم خبري و انشائي و اينها همين بحثها در موردش مي آيد. ديگر تكرارش نمي كنم. در هر حال اين جمله حكم دارد. حالا يا اساسش خبريه اي در مقام انشاء است. اگر هم خبريه باشد باز مستلزم حكم است.

روايات مؤيد:

مي گويد كه مؤمن نبايد ذلت بپذيرد. و ذلت پذيري براي مؤمن شايسته نيست. حتي نسبت به مسلمان ديگر چه برسد به كفار، آن هم روايات متعددي دارد. هم معتبر در بينش هست. و هم بسيار متعدد است. كه مي تواند بالملازمه يا بالفحوا يا به تنقيح مناط اين حكم را برساند.

ادله دیگر:

1. سيره هم تا حدي اين را مي رساند. در جنگها و مسائلي كه وجود داشته.

2. استدلال ديگري هم كه غير از آيات و روايات و احياناً بنابر اينكه بتوانيم بگوييم اين حكم را مي شود از آن استفاده كرد. و علاوه بر اجماع به حكم عقل تمسك شده است. كه كسي كه يعني به روح شريعت و حكم عقلي كه مستفاد از متكسل 55/35 به روح شريعت است. كه اگر هيچ دليل لفظي هم در كار نبود روح شريعت اين را اقتضا مي كرد. عقل اين حكم را مي كرد. كه اعتقاد برتر و جامعه اي كه معتقدان به اين عقيده برتر هستند. اينها نبايستي ذليل باشند و تسليم باشند. و عزت خود را از دست بدهند. اين هم دليل درستي است. البته در اجماع و سيره ممكن است مناقشاتي باشد. اجماع اينجا مدركي است. و همين كافي است.

حاصل بحث:

حاصل بحث این است كه دو حكم و قاعده مهم در روابط مسلم و كافر داريم. اين دو قاعده از احكام مهم شريعت است. و در مقام تزاحم هم بر بسياري از عناوين مقدم است. اما گاهي ممكن است عناوين مزاحمي برايش حاصل شود. در فردش كاملاً عيني است. در عزت اجتماعي كفايي است. و همه ابزارهاي دفع سيطره و حفظ عزت و اقتدار را بايد به دست آورد. آن آيه و أعدوا لهم مستطعتم من قوههم به نحوي با اين بحث مرتبط است. اين مجموعه بحث بنيادي و پايه ما است. بر اساس اين قواعد مي خواهيم وارد اين شويم كه اين داد و ستد ها چه حكمي پيدا مي كند.