فقه / فقه اقتصاد / بیع سلاح؛ جلسه 1386/11/21

بسم‌الله الرحمن الرحيم

 

جهت دوم:

بيع خمر و امثال اين دلالت بر بطلان مي كند، چون نهي از تصرف در عوضين عرفاً و عقلاً ملازم با اين است كه معامله واقع نشده باطل است. اما نهي در رتبه قبل يعني نهيي كه روي اصل معامله بیاید و بگويد كه معامله را انجام ندهيد، ملازم با بطلان نيست و معامله را ابطال نمي كند. و لذا بنا بر مبناي اصولي كه در جاي خودش بحث شده اينجا مصداق همين شق دوم است. يعني اينجا نهي نيامده روي تصرفات بعد از آن، بلكه مي گويد لا تحملوا السلاح. حمل السلاح الي اعداء المسلمين مورد بحث است. و اين نهيي موجب بطلان نيست.

جمع بندی:

بنابراين حاصل بحث ما در مقام اول اين شد كه به لحاظ حكم تكليفي بين كفار و مسلمين تفاوت است، در كفار منع مطلق است، در مسلمين منع علي التفصيل است. وبه لحاظ حکم وضعي مانعي ندارد، و معامله باطل نيست. اگر نهي بيايد روي نفس معامله اين فقط حرمت را مي رساند، و لا يوجب الفساد، اگر نهي بيايد روي تصرفات البعد الفرض المعامله، اين در واقع ملازم با بطلان است.

مقام دوم:

بحث ساير الامتعه، غير از سلاح از متاعها و كالاهاي ديگر را مي شود با غير مسلم يا با مخالفين يا معاندين معامله كرد؟ يا نمي شود معامله كرد؟

قواعد عامه:

قاعده اول:

قاعده نفي سبيل است، كه لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا. اين آيه شريفه كه اين مفاد در روايات هم وجود دارد، يك قاعده است كه اين قاعده در مورد كفار و مشركين است. و در جاي خودش بايد بحث شود. و حاصل و نتيجه اين قاعده هم اين است كه هر اقدامي كه موجب سلطه و سيطره كفار و مشركين بر مسلمانها شود، جايز نيست. تعبير اين آيه شريفه تعبير نفيي است، ولي مفاد آن نهي و حكم است. علتش اين است كه لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا. دو احتمال در آن متصور است.

احتمال اول:

اينكه اين آيه شريفه اشاره به امر تكويني داشته باشد.

احتمال دوم:

 اينكه اشاره به امر تشريعي داشته باشد.

نکات آیه شریفه:

نکته اول آیه:

این است که احتمال اول قرينه لبيه اي در بابش وجود دارد كه مراد نيست. چون احتمال اول بيان يك قاعده تكويني است لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا. اگر احتمال اول باشد و قاعده تكوينيه باشد، معنايش اين است كه در عالم خارج خداوند سيطره اي به كفار بر مسلمانها نداده است. و اين خلاف امر واقع است. در كثيري از ازمنه بوده كه در عالم خارج به دليل كاهلي و سستي مسلمانان و به دلائل ضعف خودشان، ما شاهد اين هستيم كه در نظام تكوين كفار و مشركين سيطره پيدا كرده اند بر مسلمانها، چه در صدر اسلام، گاهي در جنگ ها اتفاق مي افتاد و چه از قرون بعدي كه بخصوص در قرنهاي متأخر چهار، پنج اخير كه به هر حال اين سيطره كفار و مشركين بر مسلمانها، يك واقعيت عيني است كه همه با آن دست و پنجه نرم كرده اند و آنقدر جلو رفته كه خيلي ها فكر مي كنند غير از اين هم راهي نيست. به هر حال اين آيه شريفه به قرينه لبيه و خارجيه اي كه وجود دارد، نمي خواهد قاعده تكويني را بگويد. و لو اينكه اين به بيان نفي است. اما چون نفي تكويني خلاف واقعيتهاي خارجي است. صونا لكلانم الحكيم عن الباطل و از لغويت و بطلان و اينها بايد بگوييم كه مقصود احتمال دوم است. كه لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا. يعني در عالم تشريع خدا اجازه نداده، جعل تشريعي نكرده. خداوند اجازه نداده  كه آنها بر شما سيطره پيدا بكنند.

 نكته دوم آيه:

 اين است كه اينكه اين سيطره جايز نيست، براي چه کسی جايز نيست؟

 احتمال اول:

 اين است كه اين جايز نيست، خطاب به كفار و مشركين و غير مؤمنين است. و با ملاحظه اينكه آنها هم مكلف به فروع هستند، دارد خطاب به آنها مي كند كه شما حق سيطره را نداريد.

 احتمال دوم:

اين است كه اين خطاب به مؤمنين است. يعني شما نبايد سيطره را بپذيريد و زمينه اين سيطره را فراهم كنيد.

احتمال سوم:

اين است كه هر دو را بگيرد. يعني خداوند اجازه اين سيطره را نداده است.

نظر استاد:

آن احتمال اول بعيد است كه اختصاص به كفار داشته باشد. براي اينكه درست است كه كفار مكلف به فروع هستند. اما اينكه ما آنها را بياييم بخصوص، مورد خطاب قرار دهيم. اين اعتبار ذهني با اين مساعد نيست. فضاي آيه هم با اين مساعد نيست. فضا و سياق آيه طرفش بيشتر اين است كه مسلمانها هوشمند و هوشيار باشند. و جلوي اين سيطره را بگيرند. ابتدائاً به نظر مي آيد كه همان احتمال دوم درست است. يعني بيشتر اينجا بحث وظائف مسلمانها است. اما در عين حال اينكه اين قاعده عامه باشد و احتمال سوم را بگوييم در واقع يك امر كلي است كه شرع قرار مي دهد. كه خداوند در عالم تشريع سيطره اي براي كفار بر مسلمانها قرار نداده است. يعني نه براي آنها جايز است كه سيطره پيدا بكنند. نه براي اينها جايز است، كه سيطره بپذيرند وزمينه سازي بكنند. شايد احتمال دوم يا احتمال سوم درست باشد. در هر حال احتمال اول درست نيست.

 نتيجه بحث:

 اين است كه قدر مسلم در نكته دوم آيه اين است كه آيه به طور قطع متوجه مسلمانها است. اگر متوجه كفار باشد نتيجه اش اين است كه نسبت به كفار دنبال اين سيطره نرويد. اما اگر نسبت به مسلمانها باشد، معناي خطاب آيه به مسلمانها و اينكه خطاب به مسلمانها مي فرمايد، كه خداوند در عالم تشريع اين سيطره را قرار نداده است. و جايز نيست اين سيطره به مسلمان كه اين خطاب را بكني دو معنا دارد. يعني سيطره را شما نپذيريد، و زمينه اين سيطره را فراهم نكنيد. و احتمالاً اين بار سوم هم دارد كه اين سيطره را دفع كنيد. در واقع اين سيطره را نپذيريد و مبارزه با اين سيطره كنيد و زمينه اين سيطره را فراهم نياوريد. همه اين دو، سه نكته را مي گيرد.

نکته سوم آیه:

این است که اين سيطره را هم حدوثاً و هم بقائاً مي گيرد. چون بقاء اين سيطره و تداوم اين سيطره خلاف اراده تشريعي حضرت حق جل و اعلا است. چون خداوند اين سيطره را حدوثاً و بقائاً نمي پذيرد.

نکته چهارم آیه:

این است که هم دفع را مي گيرد و هم رفع را مي گيرد، كه نتيجه آن است.

معناي دفع و رفع اين است كه اگر آمده، بايد كنار برود. تلاش بشود كنار برود. اگر هم نيامده، زمينه هاي آمدن اين سيطره از بين برده شود.

نكته پنجم آیه:

اين است كه حكم مستقيم و مفاد و مدلول مطابقي اين آيه شريفه حرمت است. يعني لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا. يعني جايز نيست. خداوند نمي پسندد اين سيطره و سيطره پذيري را، منتهي اين ملازم با اين است كه اين نهي از پذيرش سيطره است. از وجود اين سيطره دارد نهي مي كند. منتهي اين ملازم با اين است كه اگر آمد، دفعش كنيد، يعني آنها ديگر مقدمات اين حكم مي شود. اينكه ما مي گوييم كه كاري بكن كه اين سيطره نيايد، يا اگر آمده كاري بكند كه اين سيطره دفع بشود. اين همه نتيجه آن حرمت است. اصل حكم اينجا، حكم حرمت است. آنچه مي گوييم واجب است كه زمينه را فراهم بكني كه نيايد يا اگر آمده، رفع بشود. اين وجوب به اصطلاح طبعي و عرضي است كه وقتي نهي از چيزي كرده اينجا ملازم با اين است كه طرف مقابلش وجوب داشته باشد. آن وجوب وجوب جديدي جز وجوب مقدماتي نيست. طبق هماني كه در اصول بحث شده كه امر به شيء نهي از ضد نمي كند، به آن معنايي كه نهي تشريعي بياورد. حكم جديدي بياورد. نهي از چيزي هم معنايش امر به خلافش نيست. مگر از باب همان زمينه سازيهايي كه اين اطاعت و امتثال بشود.

 نكته ششم آيه:

 این است که تأكيد ويژه اي در آيه هست كه اينقدر اين قصه مهم بوده كه حتي خداوند نهي هم نكرده است. اين بيان ابلغ از نهي است. آن هم با نفي آورده كه در اصول گفته شده كه جمل خبريه اي كه مفيد بأس است. يا جمل خبريه نافيه اي كه مفيد نهي است. ابلغ و آكد در نهي است. ومزيد بر اين آكديت كلي كاربرد لن است. كه بيش از لا و اينها در آن تأكيد است. در نفي مستمر و مؤكد را مي رساند همانطور كه در ادبيات گفته شده است. و آن هم نگفته كه متعلق لن هم سيطره يا سلطه نيست كه لا يسلط الله .يا لا يسيطرالكفار علي المسلمين. بلكه نفي جعل است. جعل تشريعي خداوند ندارد. خداوند تشريعاً اين را جعل نكرده است . نفي ابدي است آن هم نفي خود ذات آن امرمبغوض نيست . جعل الهي است روي اين مسأله، لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا.

 نكته هفتم آیه:

سبيلا است كه خود آن هم اطلاق موسعي دارد. و انواع سلطه ها و سيطره ها را مي گيرد. لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا. به هيچ نحو خدا در عالم تشريع سبيلي و راهي براي كافر بر مؤمن قرار نداده، حتي سلطه و سيطره هم نياورده، اين خيلي شمول و اطلاق وسيعي دارد. كه هر نوع چيزي كه برتري آنها بر شما را داشته باشد. اين را خداوند نمي پسندد. هر چيزي كه مي تواند راهي باشد براي اينكه آنها بر شما نفوذي بكنند سيطره اي پيدا بكنند. چون اگر سلطه و سيطره و غلبه و اينها مي گفت ممكن بود مي رفت به سمت حالت حرب و حالت نظامي و امنيتي و امثال اينها، ولي كاربرد للكافرين علي المؤمنين سبيلا. اين سبيل راهي بر شما پيدا نكنند، يعني هيچ نوع تعالي و علو و برتري بر شما پيدا نكنند. اين ابعاد اقتصادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي را مي گيرد. وخداوند نمي پسندد كه در هيچ بعدي از ابعاد كافر يك نوع برتري بر مسلمان داشته باشد. كه راهي بر مسلمان مي شود.

 قاعده آیه شریفه:

قاعده اي كه از اين آيه بيرون مي آيد اين است. حرمت سيطره پذيري و حرمت زمينه سازي براي علو و برتري غير مسلم بر مسلم است. و وجوب دفع اين سيطره و برتري، هر اقدامي كه لازم است بايد انجام داد تا اين سيطره اقتصادي، اجتماعي، فكري، معرفتي، فرهنگي و شئون مختلف بر مسلمانها پيدا نشود. مؤمنين در اينجا مقابل كفاراست كه در آيه هم هست. و شواهد سيره اي و روايي داريم كه در اينجا بين شيعه و غير شيعه تفاوت نيست. وقتي كه بحث جبهه كفر بيايد. اينجا نبايد ملاحظات مذهبي كرد. اين جزء سيره قطعي ائمه طاهرين است.

قاعده دوم:

دليل ديگري كه در بحث عام داريم و افاده قاعده عامه مي كند. آيات و روايات مربوط به عزت است.إنما العزه لله و لرسوله و للمؤمنين. اين آيات هم دليل ديگري است و مفيد قاعده اي است در اين زمينه.

نكات آیه شریفه:

عزت كه مفهوم واضح و روشني دارد. يعني شوكت و عظمت و نفوذ ناپذيي، معناي اصلي عزت همان نفوذ ناپذيري است. يعني نبود خلل و نقصان است. ذلت در واقع همان نوعي وجود خلل و نقصان است كه موجب حضاضت و پاييني و فرود چيزي مي شود. عزت همان استحكام و استواري است و عدم خلل پذيري است كه موجب شكوه و جلال و عظمت شيء مي شود.  اين عزت در قرآن هم دارد كه أخذته العزه بالاثم، گاهي در مقام منفي به كار مي رود. گاهي در مقام مثبت، و لذا  اين مفهوم واجب است. به دو دسته مثبت و منفي تقسيم مي شود. يك نوع عزت است كه منطبق بر غرور مي شود. و آن در واقع يك شكوه پوشالي و خيالي و همراه با كبر و غرور است كه خودش اثم است. مي گويد أخذته العزه بالاثم، اين آيه أخذته العزه بالاثم راجع به چه كسي است؟ به صورت يك نماد نوعي است شايد شخصي نباشد. من كان يريد العزه فلله العزه و لرسوله و للمؤمنين.